-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
صدای وحی میرسد به گوش احمد امین صـدا بـلـنـدتـر شـود بـرای بـار دومـین زمان به شوق میدود، سکوت میکند زمین بخوان به نام خالقت که هست رکن دین همین بخـوان و سرفـراز کن قـبـیلۀ قـریش را مـژده بـده سـلـسـلـۀ جـلـیـلـۀ قـریـش را غـار حـرا مـنوّر از جـمال کـبریاییاش امـیـن وحـی هم شده والـه دلـربـایـیاش منتخـب خـدا شده شکـوهِ مصطـفاییاش محور مهربانی است چو سینۀ خداییاش سلام میکند به او، خدا و جمله خلقـتش زبان گرفته آسمان، مبارک است بعثتش شبهه جزیرهای شده مفتخر از کلام حق کـویر تـشـنـهای شده لبـالب از پـیام حق به دست مصطفی ببین سلسلۀ زمام حق مژده دهد نـبی حـق، به اولین امـام حق که ای شکوه نام تو جذبۀ هر سخن علی! منم رسول خاتم و تویی وصی من علی! عبد منـاف! فـخـر کـن به آدم ابـوالبـشر عبدمطلّب از شرف، تاج گذار روی سر گـشـته یـتـیـم مـکـه بر امت مـاسوا پدر کـاش که بـود آمـنـه کـنـار این پـیـامـبر به مادرش سلام حق؛ به همسرش سلام حق خدیجهای که سر نزد لحظهای از کلام حق خموش ای سخـنوران! ناطق وحی آمده فـضل تـمام انـبـیا از این جناب سر زده آیــۀ "لا الـه" را بـخـوان مـیـان بـتـکـده مگر که نور حق دمد به قلبهای یخ زده اگر چه از یهودیان به او عذاب میرسد از آن وجود مهربان صبر و ثواب میرسد خُلق عـظـیم او دهـد پـاسخ صد ابولهب به جز خدا، به جز دعا، نیاوَرَد به روی لب به صبح روزه گیرد و به شب کند نماز شب به حیرتاند مشرکان از این وقار و این ادب که در جواب آن همه بیادبی به محضرش کند عیادت از کسی که شعله ریخت بر سرش مردم غم رسیده را، مرهم قلب و جان شود به نور عقل و راستی، حامی دختران شود مروّجِ بـرابـری بـه مـردم جـهـان شـود چشم کِـشد بـلال او که لحـظۀ اذان شود صدای خشک و خستهای نوای عشق سر دهد چو آفـتاب جلـوهای به چهرۀ سحـر دهد بَـردۀ رنـج دیـده را به اوج آسـمـان بَرد عـقـیدههای شوم را ز خـاطر زمان بَرد به هر کجا که میرود طراوت جنان بَرد به گـوشۀ تبـسـمی دل از بـهـشـتیان بَرد معجـزۀ نگـاه او به قـلب مرده جان دهد لحن سلامِ گـرم او سرشت را تکان دهد ببـین یگـانـۀ بـشر قـامـت خود دوتا کند ببـین عـلی نوجوان به دوست اقـتدا کـند ببین خدیجه این دو را رهبر و مقتدا کند بگـو بـه دشـمـن نـبـی اقـامـۀ عـزا کـنـد از این سه نورِ متصل بقای دین داور است مثـلثی که محورش فـاطمۀ مطهـر است جان به فدای احمد و هجرت بینظیر او گشوده شد مسیر دین به سعی چشمگیر او ببـین به لیلـةالـمبـیت، کوشـش وزیر او علی که در مـباهـلـه بیان شده غـدیر او برای خـتم الانـبـیا همیـشه جاننـثار شد علیست جانشین او؛ نه آنکه یار غار شد غدیر برکهای بُود ز چشمهسار بعـثـتش مدیـنه قـبلـهگـاه شد از آفـتاب هجـرتـش ظهــور مهـدیاش شـود ادامـۀ نـبـوتـش کوفه زمان مهدی است مرکز حکومتش طلوع نـور مهـدی است آفـتاب سرمدی به دست او جهـان شود مـدیـنۀ محـمدی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلّم
به جسم مـردۀ این واژهها که میباری دوبـاره جـان قـلـم را بـه وجـد میآری چگونه وصف کـنم ساحت بلـندت را؟ میان اینهمه مضمونِ پوچ و تکراری اگرچه قاعدتاً هر طبیب را مـطبیست تویی که رحمت محضی، طبیب سیاری بـرای دیـدن رویـت بـهـانـه لازم بــود عجیب نیست که خود را زدم به بیماری خوش آن امیر که در اوج پادشاهی، از او به روی شـانـۀ مـردم نـمـیرود بـاری اگرچه پـاسـخ دشـنام، مهـربانی نیست ولی تو قـاعـدهها را بههـم زدی، آری اهانت است سلاح ضعیفها در جنگ که این سلاح به خـوبان نمیکند کاری دلیـل خلق زمین و زمانه خـندۀ توست بساست اینکه علی گفتهاست؛ «بندۀ توست» تو آمدی و جهان غرق در طواف تو شد تمام باور ما «عینوشینوقاف» تو شد گـرفـتـه بـود و پر از ابـر آسـمان، اما دلش پـرنـدۀ حالوهـوای صاف تو شد تمام مردم اگر معتکـف به کعـبه شدند ولی ببین دل کعبه در اعـتکاف تو شد هزار یوسف کنعان به صف شد و هر یک به حُسن مشتریِ تاری از کلاف تو شد تمام رحمت و لطف خـداست خـندۀ تو تمام خـشم خـدا تـیـغِ در غـلاف تو شد رسوم جاهلی از دم شدند زنـده به گور همین که بر تنشان جامۀ عفاف تو شد بَرنده بود هر آن کس که باخت دل بر تو شکست خورد هرآنکس که در مصاف تو شد که در زمین و زمان هیچکس نظیر تو نیست اسیر خویش شده هرکسی اسیر تو نیست چو همطراز تو در عرصۀ وجود نبود جواب مسـئـلۀ ما بجـز «نـبـود»، نـبود به احـتـرام تو بـتها به خـاک افـتـادند وگرنه هـیچ دلیلی بر این سجـود نـبود لب ملائـکـه مشـغـول ذکـر نـام تو شد چرا که بهتر از این در جهان، سرود نبود به هرکجا که وزیدهست عطر تو جایی برای عنبر و مشک و گلاب و عود نبود تـمـام عـمـر تـو خـرج هـدایـت مـا شد تجـارتی که بـرای زیـان و سـود نـبود کنار تو پَرِ جـبریل سوخـت، ثـابت شد که شأن و منزلت او در این حدود نبود حرا گواهی این که کسی به خلـوت تو به جـز خـدا و عـلـی لایق ورود نـبود بخـوان به نام خـدایی که آفـریده تو را که در مکـارم اخـلاق برگـزیـده تو را به قـامـت تو بـرازنـده بود جامۀ وحی اگر به دست تو تنهـا رسـید نامۀ وحی مسیر خطبۀ حق است حرف تو که خدا گذاشتهست به روی سرت عمامۀ وحی خدا نخواست که کُـتّاب وحی بنـویـسند به غیر نام تو را در شـنـاسـنامۀ وحی بـهـشـتـیـان زمـیـنانـد دوسـت دارانـت که یـاوران تو بـودنـد در اقـامـۀ وحی رکود، رونـق بـازار شـاعـران میشـد سروده بودی اگر یکنفس چکامۀ وحی سـنـد شدهست به عـنوان نـام نـامـی تو از ابـتـدای ازل مـهـر کـارنـامـۀ وحی به حکـم آیـنۀ آیۀ «اُولِی الأَمـر» است که تا امـام زمـان میرسد ادامـۀ وحی دوبـاره میرسـد از راه احـمـد دیـگـر بـگـو؛ «مـحـمـد و آلمـحـمـد» دیـگـر جهان اگرچه که در ظاهر امن و آرام است ولی بدون تو در هالهای از ابهام است تـمـام آنچـه که دربـارۀ تـو مـیدانـیـم اگر درسـت تـأمـل کـنـیم، اوهـام است قسم به دوستیِ گرگومیش صبح و غروب که غیر بام تو هر بام دیگری دام است در این زمانۀ شهرت، خوشا به حال دلی که آشـنای تو و بین خلـق گـمـنام است تـفـاوتـی نـکـنـد پـیــر یـا جـوان بـودن کسی که از غم هجران نمرده ناکام است در ایـن تـلاطـم امـواجِ تـنـدِ سـردرگـم خـیـال هـر اقـیـانـوس با تـو آرام است سپیدهوار سر از شب برآر ای خورشید! که آفتاب جهـان بیتو بر لب بـام است شکوه عشق پرآوازه میشود یکروز تو میرسی و جهان تازه میشود یکروز
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
در محکومیت اغتشاشات داعشیان وطن فروش و تجلیل شهدای امنیت
با دردهـای تـازهای سـر در گـریـبـانـم امـا پُـر از عـطـر امـید و بـوی بـارانم هربار غـمها بیـشتر سویم هجـوم آورد دیـدم درخــشـان تـر شـده آئـیـنـۀ جـانـم آئـیـنۀ صبـر و وقـار و مهـر و لبـخـندم ایـن روزهـا سـرتـابـهپـا، آئـیـنـهبـنـدانم در من درخشیده شکوهی تازه از ایمان «اینجا چراغی روشن است» آری چراغانم هر کوچهای اینجا چراغانی شده با عشق من زندهام از عشق، از این عشق تابانم تابـنـدهتـر شد خاک من با گـوهر ایـثار این خاکِ گوهـربار ایران است، ایرانم در دست دارم خـاتـم سرخ شهـادت را با این نگین، روی زمین، مُلک سلیمانم خورشیدباران است خاک روشنم هر صبح هشت آسمان پیداست از خاک خراسانم در سـایـه سـار بــانــوی آئـیـنــه و آبــم از عطر یاسش پُر شده هر صبح ایوانم از جلوۀ شاهچراغ اینجا چراغان است مـن در پــنــاه ســایــۀ دروازه قــرآنــم گاهی غباری هم اگر در آسمان پیداست باران که میآید پـر از عـطر بـهـارانم عطر بهاری تازه در راه است، میدانی؟ عطر بهاری تازه در راه است، میدانم چشمانتـظار رؤیت ماهم در این شبها کی میدمد خـورشید از شرق شبـستانم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
در محکومیت اغتشاشات داعشیان وطن فروش و تجلیل شهدای امنیت
و شیـطـان چه دارد؟ هیاهو هیاهو هجوم صداها، از این سو از آن سو به نعره، به نفرت، به طعنه، به تهمت صداها سهشعـبه، صداها دو پهـلـو دمـیـده بـه گـوسـالـۀ سـامـری بـاز بــه آواز فــتــنــه، به آوای جـــادو نـه جـای تــأمـل نـه تــاب تـحــمـل هـیـاهـو هـیـاهـو، هـیـاهو هـیـاهـو به بانگ مناره قسم هیچ و پوچ است الـمشـنـگـۀ این هـمـه بـرج و بـارو بگـوشی؟ صـدای شـهـیـدان میآید که روشـن شود جـبهـههای فـرارو سـراپـا خـروشـم، بـرادر بـگـوشـم بخـوان از حـسـین و رجـزنـامۀ او بخوان از «مِنَ المـؤمنينَ رِجـالٌ« بخـوان «رَبُّـنَـا الله ثُّـمَ اسْتَـقـامُـوا« صدا شو، رسا شو، از آن خدا شو در این هایوهوها، هُوَ الحق هُوَ الهُو
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
در محکومیت اغتشاشات داعشیان وطن فروش و تجلیل شهدای امنیت
بسیجـیان عـلی دم به دم شهـید شـدند که هم کـنایه شنیدند و هم شهید شدند بسیجیان علی را شهادت اینگونهست که کوثرانه به چندین رقم شهید شدند بسیجیان عـلی سالهای پیـش از این به روضه با غزل محتشم شهید شدند! بسیـجـیان عـلـی از قـدیـم زیـنـبـیاند اگر به راه دفاع از حـرم شهید شدند گهی کـلنگ به دستِ مناطق محـروم گهی به مـدرسهها با قـلم شهـید شدند به اربـعـین حـسـینی بـسیجـیان عـلی به درب خانه در اوّل قدم شهید شدند بسـیجـیان عـلـی شیـعـیـان زهـرایـند اگر حساب کنی، تازه کم شهید شدند! بـسیـجـیان عـلـی عـاشـقـان عـبـّاسـند شدند کـربوبـلا همقـسم، شهید شدند بسیجـیان عـلی را به تـشنگی بشناس ببین که زیر کدامین عَـلم شهید شدند ولی من و تو چه کردیم؟ ادّعا کردیم! بسیجیان عـلی دست کم شهـید شدند! به خون خویش نوشتند صبح نزدیک است بـسیجـیان عـلی صبحـدم شهـید شدند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
در محکومیت اغتشاشات داعشیان وطن فروش و تجلیل شهدای امنیت
از شورش و از فتنه و تشویش به دوریم امــروز عــزادار جـوانــانِ غـیــوریـم ما هم گـلـه داریم از این وضع گرانی امـا نه بـه آشـوب، نه با سنـگپـرانی! آشوبگـری چارۀ اوضاع وطن نیست ای هموطن این غائله کارِ تو و من، نیست اهل گـلـه با هـموطـنـش جـنـگ نـدارد در دست خودش اسلحه یا سنگ ندارد خائن شده این مرتبه طغیانگر و سرکش اینبار به مـیدان زده با شـیـوۀ داعـش مـأمـور به تخـریب مسـاجـد، اُمـویها مشغـول به سـلاخی مـردم، رجـویها آتــشزده آتــش حــرمِ ســبــز قـبــا را وحشیشده، ای وای که قرآن خدا را... حرمتشکنی این همه نه از سر خامیست آتش به حسیـنیه زدن، کار حرامیست تردید نداریم که صهیون به کمین است! آشوب کجا خـواستۀ معـترضین است؟ مظلومکشی، حیلهگری، شیوۀ گرگ است این بیشرفی عادت شیطان بزرگ است وضعیت این خانه، به بیگانه چه مربوط؟ این خطّه به آن قاتلِ دیوانه چه مربوط؟ از خصم نگـیریم در این غائله دستور دلسـوز وطن نیست جـنایتگر مزدور بـا خـلـق نـدارنـد بــرادر، سَـرِ یــاری آن منـتـظـرالـسـلـطـنـههای سـرِکـاری در خـواب بـبـیـنـند که کـوتـاه بیـائـیم! بـا قـاتـل شـیــران وطـن، راه بـیـائـیـم عمریست که بارَش نرسیدست به منزل چشمش بشود کور که ایران شده همدل افـتاده اگـر غـائـلـه در کـشـور حـیـدر هـیهـات اگر آشـفـته شود لشکر حـیدر ما پـای وطـن بی بـرو برگـرد بمـانـیم صد مرتبه خـواندیم، ولی باز بخوانیم: »باید ز سَرِ صدق بر این خاک در افتاد با آل عـلی هر که درافـتاد، ورافتاد!«
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
در محکومیت اغتشاشات داعشیان وطن فروش و تجلیل شهدای امنیت
صدای زوزۀ ابـلـیـس میرسد از دور لهـیب آتش فـتنهست و عدهای مزدور دوبـاره فـتـنـۀ دجـالهـا بـه راه افـتـاد دوباره پـنجـۀ ظلـمت به جان ماه افتاد نـداشت تـاب تمـاشـای شـوکـت مـا را که آفـتـابِ وطـن کـور کـرده آنها را نفاق و زور و زر این مرتبه شده همدست اگر درست ببـیـنی نبرد احـزاب است زمین فـتنه نبـین عـرصۀ مجازی بود شگرد فتنهگر این بار کشتهسازی بود اگر که معترضی راه اعتراض این نیست به غیر فتنهگری شیوۀ شیاطین چیست؟ ببین که حرف زدنهایشان دوپهلو نیست؟ فریب و شعبدهای از قماش جادو نیست؟ نگـاه کن که بـبـینی شب دو رویی را و در نـقـاب صداقـت دروغگـویـی را ببین فریب و نفاق است میدهد جولان کجاست اینک دشمنشـناسِ این میدان کسی که نان زده در خون خلق، مردم نیست خسی که شعله برافروخت غیر هیزم نیست به غیر ویرانی نیست این وطنسوزی بیا که هـمـدلی ماست رمـز پـیـروزی ببین حماسۀ این خاک را که پایندهست امید و زندگی و عشق همچنان زندهست بیا که ملت ما سـربـلـند دورانهـاست بیا زمان عبور از تمام طـوفـانهاست مباد دشـمـن میـهـن شود هـواخـواهت مـبـاد ایـن دم آخــر جـدا شـود راهـت مبـاد در دو قـدم راهِ مـانده سرد شویم بــیــا بــرادرم آمــادۀ نــبــرد شــویــم بیا که مـوسم آن رزم ناگـهـانی ماست زمـان معـرکـۀ آخـرالـزمـانی مـاسـت به گوش میرسد این روزها از آن سوی نیل صدای خـرد شدنهـای نعـش اسرائیل بیا که یک دو قـدم مانده تا تجـلی نور بیا که میرسد از آسمان طنین ظهور بیا که در صف یـاران آسـمـان باشـیم بیا که پشت سر صاحـب الزمان باشیم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و منقبت حضرت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام ( فتح خیبر )
در هر نفـس، دلگـرمی طه، علی بود حـتی مـیان عـرش، آن بـالا عـلی بود قـرآن مگر بیمـدح حـیدر سوره دارد هر جای قـرآن گـشتهام، پیدا علی بود "ألـیـَوم أکـمـَـلـتُ لَـکُـم" یعـنی مـحـمد شرط کـمـال بعـثـتـش، تنهـا عـلی بود در جنگهای سخت آن دوران، همیشه ذکـر پـیــمـبـر، لافـتـی إلا عــلـی بـود از مـاجـرای فـتـح خـیـبـر شد نمـایـان تنهـا یـل بیبـاک و بیهـمـتا علی بود در سخـتی جـنگ اُحـد، از گِرد احـمد رفـتـنـد اصـحـاب نـبـی امـا عـلـی بود آن کس که نفس مصطفی بود و به جایش در بسترش خوابـید بیپـروا، علی بود با او کـسی احـساس تـنهـایی نمیکـرد بر بیپنـاهان، ملجـأ و مـأوا عـلی بود حـیـرتزده هـستـنـد سـلـمـان و ابـاذر هر منـزلی رفـتـند در آن جا عـلی بود با یا علی، موسی کـلـیمالله گـشت و... ذکـر لب عـیـسیبن مـریم یا عـلی بود آن کس که مست سجدههایش بود جبریل آن عـاشـق دلـداده، مـولانـا عـلـی بود بالاتر از هر رتبهای را مرتضی داشت آرامـش انــسـیـة الـحـورا عــلــی بـود ممسوس حق بودند در یک نور واحد حیدر، بتول و حضرت زهرا علی بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و منقبت حضرت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام ( فتح خیبر )
خدا دلدار بود و بیگمان دلداده حیدر بود به بزم معرفت هم ساقی هر باده حیدر بود نه تنها در شب هجرت و یا بَدر و اُحد بلکه کسی که قبل خلقت امتحان پس داده حیدر بود شب معراج تا جایی که چشم کهکشان میدید شگـفـتـا ابـتدا و انتهـای جـاده حیدر بود قسم بر شرح "لولاک " و قسم بر خلقتِ افلاک که تنها لایق یاسِ پیـمبرزاده حیدر بود جهانداری که از دستش جهان روزی طلب میکرد ولی سر کرده خود با قرص نانی ساده حیدر بود شهادت میدهد محراب مسجد آن کریمی که توانگر کرده سائل را سر سجاده حیدر بود کسی که در مصافش مرحبا گفتند مرحبها کسی که قلعۀ خیبر به پاش افتاده حیدر بود چه در خیبر، چه در خندق، چه احزاب آن یلی که بود برای جانفشانی هر زمان آماده حیدر بود یتیمان در دل کوفه پس از شق القمر گفتند: مگر آن ماه شبگرد، آن یلِ آزاده حیدر بود؟ یقیناً حیدرآباد است اگر دل با علی باشد خدا میداند از اول بهشت، آبادِ حیدر بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امام موسی کاظم علیهالسلام قبل از شهادت
کـنج زنـدانم و مبـهـوت تـمـاشای توأم اینک اینـجـا به مناجـات و تمنای توأم در سـیـهچـالـم و ذکـر تـو شـده آوایــم به سکـوت آمدهام طالب غـوغـای توأم روزگارم به مناجات و دعا طی شده است حال افـتـاده ز پـا بـر سـر سودای توأم آخـرین ذکـر دعـای منِ تنهـا این است جان بگیر از تن من؛ عاشق و شیدای توأم شدهام مـنـتـظر لحـظـۀ زیـبـای وصال تا که دیدار کنم روی تو ای اوج کمال یـادگـار حـرم حـضـرت صـادق هستم جـلـوۀ نـور خـدا بـهـر خـلایـق هـسـتم یکتـنه غربت و میراث علی را دارم وارث خـون دل یـاس و شـقـایق هستم ذرهای قدر مرا گر چه عدویم نشناخت به خـداوند قـسم مـظهـر خـالـق هـسـتم یوسف رفته به زندان و غریبم، مادر! خود بیا که به تـمـاشای تو لایـق هستم دیدن چهرۀ یار است همه خواهش من ذکر یا فـاطـمـه شـد مـایـۀ آرامـش من در سیهچال بلا تن که به تاب و تب بود ذکر "یا فاطـمه" ام نقـش میان لب بود هرچه از سیلی و از زخمزبان، سهمم کرد آن نگهبان ستـمپیـشه که لا مذهب بود تـازیـانـه که انـیـس بـدنـم مـیشـد بـاز آیــنــهدار صـبــوری دلم زیـنـب بــود دم به دم یـاد از آن جـدّ غـریـبـم کردم او که هر جای تنش جای سُمِ مَرکب بود واژهای سـرخ میان غـزلی کُـشت مرا داغ و اندوه حسین بن عـلی کُشت مرا سالها این غل و زنجیر کشیدم به خدا از یهودی صفتی، طعـنه شنیدم به خدا من که خود نور به خورشید و قمر میدادم سـالها تـابش خـورشـید نـدیـدم به خدا گوشۀ تنگ سیهچـال و شب و تاریکی یـاد زهـراست همه نـور امـیدم به خدا داغ اجـداد من از پنجۀ یک سیـلی بود من که خود کشتۀ آن دست پلیدم به خدا مادر! از زندگیام چون تو دگر سیر شدم من به شرح غم و اندوه تو تفسیر شدم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امام موسی کاظم علیهالسلام قبل از شهادت
در این زندان كه ره بسته است پرواز صدایم را نمیبینم كسی را جز خودم را و خدایم را سرم را میگذارم روی زانوهای لرزانم یكایك میشمارم غصههای زخـمهایم را پریشان حالم و از استخوانم درد میریزد نمیجویم ز دست هر كس و ناكس دوایم را اگر چه زخم تن دارم، كبودیِ بدن دارم ولی خرج عبادت مینمایم لحظههایم را حـضور دانۀ زنجـیـر در راه گـلـوگـاهم دو چندان مینماید بغض سنگین دعایم را نمیگـویم چه كرده تازیـانه با وجود من ببین پُر كرده خون پیكـر من بوریایم را اگر بنشسته میخوانم نمازم را در این زندان غل و زنجیرها كوبیده كرده ساق پایم را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
شـمـیم زلـف تو را بـادها كجا بردند؟! مـقـام قـدِّ تو را خـاكهـا چرا بـردنـد؟! چگونه باب حوائج نخـوانـمت ای پـیر كه حمله بر تو چنان باب، حلقهها بردند درختها به مقام تو غـبطهها خـوردند كه دست را ز دلِ خـاك بر دعـا بردند تو را ز دور، لـباسی تهی ز پـیكـر دید ز بـسكه جـوهـرۀ پـیكـر تو را بـردند ز ربــنــای تــو، آوازهــا الــهــی شــد ز یك نـمـاز تو رقّـاصه را كجا بردند! تو آن گلی كه چو از ساقهات شكسته شدی مـیان راه، تـو را هـمـرهِ صـبـا بـردنـد چه رتبهایست در این تشنگی كه معصومین به گاهِ مرگ، رهی سوی كـربلا بردند
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
هر پاره سنگی در دِلِ دریا که گوهر نیست بیچاره آن چشمی که از داغ شما تر نیست زندان عـقـول ناقـص این اهل دنـیا بود زندان مکانی هست که موسیآبن جعفر نیست زنجیرها با شوق جسمش را بغل کردند آنقدر که جایی برای بوسه دیگر نیست در روز عـاشـورا بـرای اشـک ثـارالله جانسوزتر از داغ اکبر یا که اصغر نیست اسـلام را در روز روشن زیر پا بردند شاید گُمان کردند در گودال مادر نیست زینب نگـاهی کرد سوی عـلـقـمه وقتی میخواست در محمل رَوَد؛ اما برادر نیست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
خیز بر گـلشن سرسـبـز ولا سـر بزنیم ساغر از چـشمۀ جـوشندۀ کـوثـر بزنیم خیز تا آن که به پای دل غمدیدۀ خویش قـدمی در حـرم مـوسـیجـعـفـر بـزنـیم شرط آزادگی آن است که با پیرویاش تیـشـه بر ریـشـۀ بیـداد ستـمگـر بـزنیم به حضورش ز ره صدق سلامی ببریم به هـوای سـرِ کـویش ز وفـا پـر بزنیم گرچه دوریـم ز درگـاه شـریـفـش، امـا خیز تا حلقهای از اشک بر آن در بزنیم جای دارد به سرافـرازی خود ناز کنیم گر به خاک حرمش بوسه مکرر بزنیم سـزد از مـاتـم او در شب یـلـدایـی غـم با دل غـمـزده بر سـینه و بر سر بزنیم به جگـر گـوشـۀ او تـسلـیـتی برگـوئـیم نالههـا با پـسرش از دل مضطـر بزنیم غم او چون غم زهراست سزد در غم او حـرفی از ماتـم زهـرای مطـهـر بزنـیم گر«وفایی» طـلـبی خـیر دو دنـیا، باید دست بـر دامـن اولاد پـیــمـبـر بـزنـیـم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امام موسی کاظم علیهالسلام قبل از شهادت
خـواهم از آزادهای گـویم سخـن شمعِ غـم روشن کـنم در انجمن نــامِ او را زیـنـتِ دفــتــر کــنـم قـصّۀ مـوسیبن جعـفـر سر کنم یــادی از زنــدانِ بــغــداد آورم روحِ هـسـتی را به فـریـاد آورم دجـلـه پـر خـونـابۀ حـسرت کنم جِـسـر را جـولانگـهِ محنت کنم خیره گردد دیده در عـمقِ زمان بـگـذرد انـدیـشـه از بُعـدِ مکـان بـیـنــد آن زنــدانــی بـــیــداد را شـمـعِ ظـلـمـت خـانـۀ بـغـداد را ابـــری از آهِ دلِ کـــرّوبـــیـــان بر فـرازِ سِجـنِ هـارونی عـیـان بــرقِ آهِ قـدسـیــان در جــانِ او اشکِ حـورانِ جـنـان، بارانِ او یـا چـکـد زان ابــر از آهِ درون جای باران چکههای لعـلِ خون پــرنـیـانِ مـاهـتـابـش پـوشِ زر از نجومِ اِسپند و مِجمَر از قـمر ظاهرش مطمورهای تنگ و سیاه بــاطــنــش آئــیــنـــۀ نـــورِ اِلاه چـاهِ مُـظـلـم، مـطـلـعِ انوارِ حق در جـبـین تـیـره شب، نورِ فلـق طوری از برقِ تجلّی غرقِ نور ساطع از آن، پرتوِ مصباحِ طور سـیـنـۀ سـیـنــایـی از نــورِ ازل موسیِ آن عکـسِ حُسنِ لـم یزل قـعـرِ زنــدانِ بــلا مـیــقــاتِ او عکس ایثـار و جهـان، مرآتِ او کـهـکـشـان صـفّ تـمـاشـاییّ او نُه فـلک مدهـوش و سوداییّ او مسکـن زنـدانـی عـشـق حـبـیب پر طنین از نغـمههای یا مجیب عـشـقِ او را کـرده پــابـنـدِ بــلا بــهــرِ شـــرحِ الــبــلاءُ لــلــولا ورنه کی گـردد اسـیـرِ قـید کین حـجـّت کـبـرای ربّ الـعـالـمـین رشتۀ کون و مکان در دستِ اوست ماسوا محـوِ نـگـاهِ مستِ اوست سر به خطّ حکمِ او کون و مکان بـسـتۀ قـیدِ ولایـش، انس و جان والضّحی تعـبـیری از عنوانِ او آیـتِ والـشّـمـس، انـدر شــأنِ او گر نه شورِ عـشقِ یارِ بینظـیر چون کند معلول علّت را اسیر؟ او بـقـای مـاسـوای الله را سـبب او به حـجـیّت ز هستی منتخـب گر بجـنبد لعلِ نوشیـنش به قهر در دمی پاشد ز هم اجزای دهر روزِ روشن چون شبِ یلدا شود شورِ محـشر در جهان پیدا شود لیک عشقِ یار اسیرش خواسته محـفـلِ اُنـسـش به سِجن آراسته دیـده را بـاشـد اگـر یـارای دیـد بـیـنـد آن مـحـبـوبِ دادارِ مجـید چـهـره بر پـیـشـانی خـاکِ سیاه لـب هـمـه گـویــای ذکـرِ یـا اِلاه جذبه و حال است سر تا پای او مُصحَفِ عشق و وفا سیـمای او رازِ دل گوید به صد سوز و گداز کای خدای بینـیاز و چـارهساز چون تـوانم گـفت شکـرِ نعـمتت ای همه هستی غـریقِ رحـمـتت این من و این محفلِ بیقیل و قال این به درگاهت مجالِ عرضِ حال این نه زندان، بَل حریمِ الفت است گوشۀ راز و نیاز و صحبت است بـســتــۀ طــاعــت، دلِ آزردهام خاکِ این زنـدان سـرا، سجّـادهام دل، رضای دوست میخواهد به جان نیست در قـیدِ مکـان، بـندِ زمان کعبۀ عشق است هر جا یادِ توست گرچه زندان است، عشقآبادِ توست شِکوه در راهِ تو کِی باشد روا؟ از جـفـای خـصـم و زنـدانِ بـلا دوستان را خواست عشق اندر بلا تا شود مـمـتـاز، از غـیر، آشـنا عشق، بیرنجِ بلا دردآور است عشق نتوان گفت، بَل دردسر است آهِ مـن، شـمـعِ شـبــانِ تــارِ مـن غلّ جامع، همدم و غمخوارِ من گـردنِ من، بـسـتـۀ قـیـدِ وفاست بـنـدۀ افـتـادهات صـیـدِ وفـاسـت گر نه مـیـثـاقِ ازل، تـقـدیـرِ من کی شـدی قـیـدِ بـلا زنجـیـرِ من گـر چه آزارد مـرا این سـلـسـله نیست از آنم به لب، هرگز گِـله شِکوهام از دردِ هجران است و بس دردم از دوریّ جانان است و بس گر به پا شد از هم این خاکی قفس بـا نــسـیـمِ قُــرب آمـیـزد نـفـس طایرِ جان جا کند در باغِ وصل پرده افـتد، فـرع پیوندد به اصل بینم اندر بیکرانها روی دوست هست از هر سوی چشمم سوی دوست دید دل، هرگه به هر جا بنگریست غیرِ انـوارِ جـمـالـت هیچ نیست بـشـنـوم از هـر زبـانـی نـامِ تـو مـست بـیـنـم عـالـَمی از جامِ تو رَشحِ فیضت کرد پُر در گلستان از شرابِ عـشـق جـامِ ارغـوان تازگی در فرشِ خضرا زانِ توست لاله روشن، ز آتشِ احسان توست بـلبـلی گـر با گـلـی گـوید سخـن از تو میگـوید به گلهای چـمن موجها گر بوسه بر ساحـل زنند نـامِ زیـبـای تـو نـجـوا میکـنـند چشمِ نرگس از غمِ عشقت، سَقیم لـرزه از شوقِ تو در پای نـسیم صبح را از اشتیاقت سینه چاک آه شب از سوزِ هجران، دردناک هـر نـوایـی در جـهـان آوای تو خلق تو، مجذوبِ تو، گویای تو نیـستـم تـنهـا در این خلـوتسرا این هـمه با من به یـادت هـمنـوا انبیا با من در این محبس، انیس اوصیا با من در این محفل جلیس روحِ احکام و شرایع با من است بزمم از انوارِ وحدت روشن است هست با من جـمـله ارواحِ رُسل بر سـرم چـتـرِ ظـلال، عقلِ کل جوهـرِ خیر و صلاح از آنِ من جـلـوۀ حـق، مـشـعـلِ زندانِ من تـا ز تــو عـزّ امــامـت یــافــتـم بر همه هـسـتی، سـیـادت یـافـتم هـفـت دریا را وضو از آبِ من بـسـتـرِ مَـه، حـلـّۀ مـهـتـابِ مـن روحِ عـرفـانِ حـقـایـق، هـمدمـم نو عروسِ وحی مُنزل، مَحرمم مـن اذانِ رکـعــتـانِ صـبـحـگـاه مـن تَــهــجـُّـد را نــدای یــا الاه من فرایض را همان شرطِ قبول مـن نـوافِـل را مــنـادی اصـول بـا ولای مـن، وجــودِ کـائـنـات از وجـودِ مـن جـهـانی را ثـبات سـجــدۀ مـن روحِ والای نـمــاز خاک را از سجـدۀ من، امـتـیاز چـشمِ ذراتِ جهـان بر جـودِ من ساجدم امکان و تو مـسجـودِ من هست با من این همه شأن و بها خــاکبـوسـم تـا ثــریّـا و ثــری بـا خـیـالـت تـا بـجـنـبـانـم زبـان ماسـوا با من شـود هـم داسـتـان واصـفـانِ کــبــریـایـت لا تُـعــدّ عـاکـفـانِ درگـهـت بیحدّ و عـدّ هـمـزبانِ من شـود، هـنگـامِ غـم با هـمه آهـن دلـی، زنـجـیـر هم گر نه از حق است باطل بیمناک چیست این زنجیر و زندانِ هلاک من یکی، دشمن هـزاران بیشتر آن هـزاران از یـکی اندر حـذر من تو را خواهم، جهان را دشمنان پَستخویان، سفـلگان، اهریمنان تا جهان بوده است، چونین بوده است مـقـصدِ قـومِ بـد آئـین بوده است مالـکـانِ زور و زر یـارِ هـمانـد در رواجِ ظـلـم بـاهـم هـمـدمانـد بوده هارونها فزون در روزگار کـیـنه و جور و ستم را دسـتیار هر دلی با کینه مقرون بوده است همره و همزادِ هارون بوده است هرکه، هرجا دل به دنیا داده است خِـشتی اندر این بنا بنهـاده است گر نه بیداد و ستم، زندان چرا؟ حـلـقـۀ زنجـیر بر نیـکـان چرا؟ با تلاش مـرتـدی بیشرم و دین بسته شد هر حلقه زین زنجیرِ کین هر خراش از نیشِ خاری بوده است آفـتی بر گـلعـذاری بـوده است صابران را نی ملال، از کین و قهر زانکه امروز است و فردا عمرِ دهر بگذرد هر روزی از عمرِ اسیر طی شود روزی هم از عمرِ امیر هر دو پایان میپـذیـرد عـاقـبت لیک ظـالـم راست، نـارِ آخـرت صابرم من نیز بر تقدیرِ خویش همنفـس با حـلقۀ زنجـیرِ خویش بُـرده آرامـــم ولـی شــوقِ لــقــا هستم از آن روی خَـلّـصنیسرا (عابد) این غمنامه را بس کن دگر کز زبـانِ خـامـه میبـارد شـرر بس کن این بحثِ شرار افروز را شرحِ این انـدوهِ طاقـت سوز را عذرِ عصیان کن، سرشکِ دیده را مـغـفـرت جـو خـاطـرِ آژیـده را سِجـنِ = زندان سقیم = مریض، ناخوش لا تعد = غیر قابل شمارش
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امام موسی کاظم علیهالسلام قبل از شهادت
کنج زندان شده روشن به دعای سحرم گرچه تاریکی محض است همه دور و برم خواستم خلوت و سِیر و سفرِ عرش و کنون چند سالیست که سجدهست انیس سفرم چند سال است که اولادِ غـریـبم همگی چـشمشان مانده به در تا که بیاید خبرم چه کنم؛ با که بگـویم چـقَدَر دلـتنگـم؟! کاش میشد که رضـایم بنـشـیند به برم در سیهچال بلا راه نفس نیست که نیست جز خدا با که بگویم که چه آمد به سرم؟! نه هوایی نه غذایی، هدف خصم این است: آنـقـَدر آب شــوم تـا کـه نــمــانـد اثــرم لالـه لالـه گـل سـرخ از بـدنـم میریزد زخم شد از غل و زنجیر همه بال و پرم کاش اسـیری به سیهچـالِ مسلمان بودم این یهـودی نکـند رحـم به چـشمان ترم میزند هر شب و هر روز مرا، میدانم جان سـالـم به وطن از دلِ زنـدان نبرم تازیـانه زدنـش کـشـت مرا، پـیـرم کرد تیـره و تار شده هر دوجهـان در نظرم سر من بر سرِ زانـوی رضا بود رضا آن زمان که پـسـرم دید دگر محـتضرم جان به قربان امامی که به صحرای بلا گفت ای اکبر من! ای پسرم! ای جگرم! ای تنِ غـرق بهخـون آمده بـابـا برخیز خـیز بابا که تو را خـیـمـۀ عـمـه بـبـرم هـفـت بار از جگـرم نـاله و فریاد زنم: پسرم! ای پسرم! ای پـسرم! ای پـسرم!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
زنـدان صبـر بود و هـوای رضای او شوقش کشیده بود به خلوت سرای او زندان نبود! چاه پُر از کینه بود و بس زنـدهبـهگـور کـردن آئـیـنه بود و بس زندان نبود! یک قفـس زیر خاک بود هر کس نفس نداشت در آنجا هلاک بود زندان نبود! کرب و بلای دوباره بود یک قـتـلگـاهِ مـخـفیِ پُـر استعـاره بود زندان نبـود! یـوسـف در بین چاه بود زنـدان نبـود! گـودی یک قـتـلگـاه بود زنـجـیـر بود و آیـنـه بـود و نگـاه بود تصویر هر چه بود، کـبود و سیاه بود زنـجـیر را به گـردن آئـیـنـه بـسـتهاند صحن و سرای آینه را هم شکـستهاند دیـگـر کـسـی به نـور کـنـایه نمیزند شــلاق روی صـورت آیــه نـمـیزنـد میخـواسـتـند ظـلـم به آل عـلی کـنـند میخواستند روز و شبش را یکی کنند هر کس که میرسید در آنجا ادب نداشت جز ناسزا کلام خوشی روی لب نداشت زندان نـبود! روضـۀ گـودال یـار بود هر شب برای عمۀ خود بیقـرار بود حرف از اسارت و غل و زنجیر یار بود زینب مـیـان جـمـعـیـت نـیـزهدار بـود در شهر شام، غیرت و شرم و حیا نبود زنـدان بـرای دخـتـر زهـرا روا نـبود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام موسی کاظم علیهالسلام
جـایی بـرایـش مـعـنی زنـدان نـمیداد جز سجده بغضش را کسی پایان نمیداد باب الحـوائـج بـود، و ابر تـشـنه حتی بیأذن او یک قطره هم بـاران نمیداد آری کـسـی غـیـر از نـگـاه روشـن او نـوری به قـلـب تـیـرۀ انـسـان نـمیداد از گل فـقـط یک سـاقه باقی مـاند، اما اصلأ به طوفان لحظهای میدان نمیداد شلاق با خود زیر لب میگفت، ایکاش دنیا مرا آن شب، به زنـدانبان نمیداد او زنـدهتـر شد کاش دنیـا نیـز آن شب با دوری از موسیبن جعفر جان نمیداد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و منقبت امام موسی کاظم علیهالسلام
ما خاکِ پایِ حضرت موسیبن جعفریم اصـلا برایِ حضرت موسیبن جعفریم ایــرانِ مـاسـت، خـطـۀ اولادِ اطـهـرش یعـنی گـدایِ حضرت موسیبن جعفریم هرکس اسـیـرِ سلـسـلۀ مـویِ دلـبریست ما هم فـدایِ حضرت موسیبن جعفریم ما را هراس نیست، زِ روزِ جزا به دل تـحـتِ لوایِ حضرت موسیبن جعفریم این فـخـرِ مـاست که هـمۀ عـمر سـاکنِ دارالـشَـفـایِ حضرت موسیبن جعفریم مـؤمـن شـدیـم، روزِ ازل بـر خـدایِ او مست خدایِ حضرت موسیبن جعفریم باب الحوائج است و جهان زیرِ دینِ اوست مستِ ولایِ حـضرت موسیبن جعفریم گر صبح و شام گریه به گودال میکنیم ما هـمنـوایِ حضرت موسیبن جعفریم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امام موسی کاظم علیهالسلام قبل از شهادت
ندارد كس در این عالم دل زاری كه من دارم ندارد سینهای آه شـررباری كه من دارم ندیده هیچ مظلومی چنین ظلمی كه من دیدم ندارد چشم گردون چشم خونباری كه من دارم ندارد هیچ زندانی نگهـبانی كه من دارم ندارد كس بعالم خصم خونخواری كه من دارم شب و روزم بُوَد یكسان ز تاریكی این زندان ندیده دیدۀ گردون، شب تاری كه من دارم ندارم محرم رازی بجز این كُنده و زنجیر ندارد هیچ بیماری پرستاری که من دارم بگیرم روزه و ذكر خدا هر دم به لب دارم نباشد روزهداری را چو افطاری كه من دارم از این ظلمی كه هارون میكند بر من خدا داند كسی باور ندارد چشم خونباری كه من دارم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امام موسی کاظم علیهالسلام قبل از شهادت
خـدایـا آرزو دارم بـبـیـنـم بچـههـایـم را در این خلوت اجابت کن دوباره ربّنایم را ندارد فرق چندانی برایم روز و شب دیگر از این رو که نمیبینم رُخ ماهِ رضایم را دلم تنگ است میخواهم کنار دخترم باشم چه میشد باز بر دوشم بیاندازد عبایم را نشد امروز دستم را بگیرد گرم در دستش ولی یک روز میگیرد غریبانه عزایم را دعا کردم برای حال زندانبان ولی افسوس تلافی کرد با شـلاّق هـمـواره دعـایم را بلائی بر سرم آورد این جا سِندی نامرد که جز مُردن نمیبینم در این دنیا شفایم را ندارد روزنی زندان، امان از دست زندانبان که با زنجیرِ غم بسته گلوی بیصدایم را ندارم قوتی حتی که برخیزم به روی پا فشار ضربۀ پایی شکـسـته ساقِ پایم را غریب و تشنه و زخمی بهفکر همسر و فرزند بیا مادر! بیا مـادر! بـبـینی کـربـلایم را
: امتیاز
|
























